دکتر علی شریعت کاشانی

 انجمن پژوهشی شعر و ادب پارسی

شکوه سپه زاد، یک تصویرگر چیره دست و مبتکر

1.   با درنگی در سروده های سپه زاد، پیش از هر چیز به چیره دستی وی در چکامه پردازی و صورتگری، و به ابتکار آشکار وی در آفرینش نگاره های نمادینِ نو   پی می بریم. حضور گسترده نگاره های نوپا در زبان او سروده هایش را از ویژگی و تشخصّ چشمگیر برخوردار می کند. در سایه وجود این نگاره ها، حتی آن گروه از سروده های او که در چهارچوبِ ریخت های کُهن روی می نمایند آفاق گسترده ای به خود می گیرند و بدینگونه، قالب و محتوی، جوهر شعری و شیوه سخنوری را در یک سطح متعادل و سازگارِ با زیبایی شناسی شعر پارسی بهم می پیوندند ، و این چیزی است که متأسفانه در ادب پارسی همروزگار کمتر بدان بر می خوریم.

پاره ای از ترکیبات، وجوه تشبیهی و صور خیال در شعر سپه زاد چنین اند:

« چشم جهان » ، « پهنه ذهن» « ذهنِ سراب » ،« بحر ِ سراب » « نبضِ بلوغ » ، « حسِ حضور» ، « درکِ سپیده » ، « درکِ آفتاب» ، « درکِ نگاه» ،« شطّ ِ شور » ، « غربت ِ عشق»، « عطرِ اشراق » « آتش اشراق »،« ضیافتِ نور »،« حریرِ کهکشان »،« باغ کهکشان»، « آویز زمان »، « عطشزارِ وصال »، « بلندای عطش » ،« عطشناک »،« غمناله »،

« نگاه موجتاب »،« هوشواره اندیشه» . در روند این بررسی، به پاره ای دیگر از نگاره ها و ترکیبات شاعرانه چون « ساحل اندیشه » ، « شورِ هوشیاری » ، « درک آفتاب» و « پایتخت آبشاران بهار « که به گونه ای بس ماهرانه در قالب مجموعه کلام های ِ شاعرانه جای داده شده اند بر خواهیم خورد.

بطور کلی، تصویرهای سپه زاد بار عاطفی و عاشقانه دارند، به این معنی که این نگاره ها بیشتر بر پایه احساس تنهایی و تک افتادگی، و تجربیات عاطفی یک سراینده احساساتی و اشراق دوست ریخت می گیرند؛ ولی این تصاویر، از آنجا که با تصاویر شعر سنتی سازگار بوده و از جهاتی هم به غنای آنها می افزایند، ویژگی ذهنیت سراینده را با شعور میراث همگانی و جنبه عمومی آن در تماس می گذارد.

این است که شعر سپه زاد، یک شعر خودرو و بی ریشه نیست. شعری است که ، همچون شعر نیمایی  همزمان با پایبند بودنش به اصالت پیشینه دار پارسی گویی به ابتکار و آفرینندگی تن در می دهد. اصولاً چنین سروده هایی، در سایه گریختن شان از تنگنای یک وهله زمانی ویژه  و با امیزش سنتِ گذشته و پویاییِ حال در خود ، نه تنها به آسانی در قالب ذهنیت و دریافت متعارف شعر و شاعری جای می گیرند و به قلمرو اصالت می پیوندند، بلکه همزمان می تواند از زمانی به زمانی دیگر راه یابند و ، در عین زایش و تکوین شان در دل مرحله ای از زمان ، ماندگار شوند. عطار و مولوی و حافظ  در گذشته ، و سهراب سپهری در روزگار ما نمونه های زنده اصالت و وارستگی ، و آفرینندگی و کهنگی ناپذیری اند.

2.   چیره دستی سراینده در سخنسرایی در قالب رباعی، مثنوی و غزل چشمگیر است . در پاره ای از رباعیات او حال و هوای رباعیات خیام را می توان دید:

« چون کشتی توفان زده در بحرِ سراب

دریاب حباب عمر بر بستر آب

پیداست که شب حماسه تاریکی ست

این یک دم روشنی در این شب دریاب.»(1)

و برخی دیگر که رنگ و روشنایی عاشقانه و نیمه عرفانی به خود می گیرند رباعیات مولوی را به یاد می آورند.

« حیثّیت عشق و اوج پرواز از اوست

ادراکِ ظریفِ نغمه ساز از اوست

جاری شده در ضیافت آینه ها

تمثیلِ زلال آب و آواز از اوست .« (2)

مولوی در مضمون و وزن و ردیفی مشابه می سراید:

« اندر دل من ، درون و بیرون همه اوست

اندر تن من ، جان و رگ و خون همه اوست ....»(3)

و باز در مضمونی مشابه می گوید:

« خورشید و ستارگان و بدر  ما اوست

بستان و سرا و صحن صدر ما اوست ...« (4)

3.   در مثنوی ، همچون در رباعی ، سراینده سنت دیرپای پارسی گویی را پی می گیرد. پاره ای از آنها، همانگونه که سنت ایجاب می کند، جنبه « تعلیمی » به خود می گیرند:

« زندگی یک حادثه، یک پیچ و تاب

رشته نوری چو رویایی به خواب ....

باید از این سرکش ساکن گذشت

گِردِ این ديواره حيرت نگشت

باید از این ضربه های انتظار

ره به بیرون بُرد تا مرز قرار ...  » (5)

برخی از مثنوی های سراینده ، از نظر مضمون و معنی به مثنوی های عارفانه وحکیمانه پیشینیان ، چون مولوی ، نزدیک می شوند، در چنین مواردی ، سخن شاعرانه گاه مقوله « عشق » و « معرفت » و « درک » و « اشراق « را در خود می گیرد، و ناگزیر به پیوند دادن میانِ شناخت و احساس روی می آورد، و نیز به تعمیم این دو به  پدیده های محسوس و عناصر طبیعی . در این باره به نمونه زیر بسنده می کنیم :

« در تو جاری باد باورهای ناب

شور هشیارّی و درک آفتاب ....

شعله های معرفت بالا گرفت

آتش اشراق در هر جا گرفت

عشق را انگیختی در ریشه ام

از ورای ساحل اندیشه ام ....

سایه ساران حریم بیشه ای

درک حساس غرور شیشه ای.....

نبض باغی در شکوه سبزه زار

چون دریچه رو به ادراک بهار ....«(6)

و پاره ای دیگر از مثنوی های او از رنگ و محتوای « ساقی نامه » های نظامی و حافظ برخوردارند و ، بدینگونه گویای دلشکستگی ها ، گِلِه ها ، می ستایی ها و آرزوهایِ منتظرند:

« کویرم گرم .و سوزان و عطشناک

غروب بیشه های سبز و نمناک ....

چرا در وادی ظلمت نشینم

زباغ لحظه ها حسرت بچینم؟ ....

به جام من شراب آرزو ریز

دمی از غفلت دیرینه برخیز ....» (7)

4.   نیز در غزلسرایی، مهارت سراینده در به کار بستن اصول سنتی چکامه پردازی و، همزمان، چیره دستی او در به مسند شاعرانه نشانیدنِ اصطلاح ها و نگاره های زیبای نو پا بخوبی آشکار است

به کار گرفتن ترکیب ها و نگاره هایی چون « ارتفاع تمنا » ، « انحنای غرور » ، « هوای شعور » و « لحظه های عبور « در غزل زیر، که پرداخته 1374 است ، نشانی پر  معنی است از پویایی ذهنیت شاعرانه سراینده و نیز از وجود حجم و فضا و جنبش و گذار در تصاویر زنده ای که از آن زاده می شوند.

 

نقطه های جوشان

« بلور حوصله شفّاف تا شکفتن نور

حضور عاطفه سرشار تا دمیدن شور

میان فاصله ها نقطه های جوشانیم

در ارتفاع تمنا، در انحنای غرور

هوای تازه تدبیر و ذهن گسترده

هزار طرح شکوفا زند به صفحه کور

از این بهار مُدوّر که زندگی رویيد

شمیم عاطفه پیچید در هوای شعور

شکفت رونق ادراک و شوکت احساس

فضای آینه گویای آیه های سرور

هزار سلسله سُکرِ جمال جام حیات

از این تشعشع جاذب زمانه شد منشور

بیا قداست جوشانِ چشمه ها باشیم

حضور جاری عمریم و لحظه های عبور .«(8)

نیز ، در زمینه غزل، گاه  شاهد تأثیر پذیری سراینده از سخنوران پیشین، چون حافظ، می باشیم. برای نمونه، در « قطعه » ها ، که اغلب سروده های غزلوارند تا مجموعه های پراکنده ، می خوانیم:

« طلعت روی تو ماه دو جهان خواهد شد

شوکت عشق در این جلوه عیان خواهد شد

عاشقان باده اشراق بنوشند به شوق

تا نسیمی ز وصال تو وزان خواهد شد.«(9)

که حافظ نیز غزلی بر همین وزن و ردیف و قافیه دارد:

« نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد....» (10)

5.   شعر سپه زاد، بدانگونه كه آن را در نخستین دفتر او می بینیم، از وسواس « متعهد بودن » و از اجبار اجتماعی سروده شدن بر کنار می ماند. بنابراین ، این شعر نه از روی وظیفه و انتظار و تعهد از پیش تعیین شده، که بر پایه فرارسیدن شکوفایی ذوق و دست دادنِ الهام ریخت می گیرد. چنین است که در سخن سراینده از شعار و نظریه پردازی و فلسفه تاریخ سرایی، که بیشتر در گفتار و نوشتار منثور می گنجد تا در سخن شاعرانه به معنی دقیق کلمه ـ خبری نیست . روشن است که چنین سروده هایی جایگاه ویژه و ارزش درونمایگی خود را دارند، همانگونه که شعر متعهد و اجتماعی، البته به معنی راستین کلمه، از ارج و منزلت خاص خود برخوردار است ، ولی اینکه خودمداری و خویشتن گرایی در شعر سراینده تا کجا خواسته و اختیاری است تا ناخودآگاه و یا ناخواسته و مصلحتی ، چیزی است که باید با گفتگوی رو در رو با خود او روشن شود ، و یا در سایه تأملی در آثار دیگری از او( که هم اکنون زیر چاپ اند) بررسی گردد.

در حالِ حاضر می بینیم که سراینده سروده ای را زیر عنوان « با یاد فروغ فرخزاد» می سراید، و یا سروده هایی را به « بانوی قصه ایران، سیمین دانشور«، و یا به دکتر محسن اباذری، پیشکش می کند.

این پیشکش ها خواه ناخواه مسئله همدلی و همجوشی سراینده را با اینان و احتمال تأثیرپذیری او را از برخی از ایشان مطرح می کند. با درنگی در این سروده ها در

 می یابیم که در آنها، همچون در موارد دیگر، نه تنها از عنصر « تعهد» فکری و ستایش موضع اجتماعی ـ سیاسی خاصی خبری نیست، بلکه سخن شاعرانه بیشتر رو به سوی ستایش شخصیت هنری و عاطفی طرف مقابل و ارج گذاری به مقام سخنوری او دارد. چنین است که، مثلاً در سروده :

« با یاد فروغ فرخزاد » (1372) می خوانیم:

« مردان هنر که نقش ایام زدند

در پرتوپر فروغ تو گام زدند

فرخ زادانِ فرخ انجام همه

از باده ناب شعر تو جام زدند«(11)

و یا در قطعه «روح ایثار در نهایت عشق» (1374) ، که به سیمین دانشور پیشکش شده است ، می خوانیم:

« ... از کَفَت دانه دانه مروارید

بر حریم ترانه ام بارید ...

ای نگاهت دریچه های شباب

انعکاسِ تراوشِ مهتاب

قله درک و شور و شیدایی

ساحلِ اشتیاق و پویایی ... » (12)

بنابر این، خودمداری و خویشتن گرایی، چیرگی نگاه درون بین و احساسی به نگاه برون گرای خرده بین و خرده گیر، و نیز سنگینی بار عاطفی به ذهن و سخن سراینده از جمله عناصر چشمگیر در شعر اوست، و هم این عناصرند که شعرو ذهنیت شاعرانه او را از بیرنگی و صداقت برخوردار می کنند، و از وسواس متعهد بودن آشکار و بی چون و چرا و از وسوسه راست بودن و چپ بودن می رهانند. اینست که شعر سپه زاد  با گریز خود از بایدها و نبایدها، از وظیفه تراشی ها و از کسب تکلیف کردن ها، حافظ را به یاد می اندازد که می گوید:

« حافظِ راز خود و عارف وقت خویشم ». چنین است که عناوین بسیاری از سروده های سراینده از محتوای خودی و عناصر عاطفی و محرمانه آن ها خبر می دهند: « صدای اشتیاق » ، « من و زهره چینی عشق» ، « عشق سرخایی» ، « نقطه های جوشان » ، « بی تو بودن » ، « باده اشراق » ، « تیراژه مهر» ، « نَفَس عشق » ، « روح ایثار در نهایت عشق » ، « غرور مشتاق » « سبزینه های احساس » و « سبز آمده ام » پاره ای از این عناوین اند که محتوای خصوصی ـ عاشقانه « ازدحام رنگ و شور  و عاطفه » را          می رسانند. نیز با درنگی در محتوای بسياری از سروده های این دفتر می توان به ارج و منزلتی پی برد که سراینده برای لذت لحظه ها استمرار آن در گستره زمان قائل است . شاید در سروده  « سبز آمده ام « ( 1373) شعر و شاعری سراینده را بدانگونه که هست و آنچنان که می خواهد باشد ، و نه بدانگونه که « باید « باشد ، بتوان دریافت.

 

سبز آمده ام

« سبز آمده ام از عشق در فصل بلوغ دل

تا رویش یک احساس آغاز جهان باشد

انبوهی سر سبزم پُل بسته به میلادی

تا خوشه خورشیدم آویز زمان باشد

پیدایش پیوندی از شهد و شراب و شور

در گستره نوری تا زهره روان باشد

انفاس سحر تابید بر صبح بشارت ها

سودای طرب گل کرد تا جامِ جهان باشد ....

سبز آمده ام از عشق دایم به ترنم ها

این اوج شکوفایی همواره جوان باشد». (13)

6- بر پایه خودمداری و خویشتن گرایی سراینده، قلمرو درون ـ ذهنی او هستی می پذیرد و چهره های فعال این قلمرو تعیین می شوند:

همه چیز اغلب میان « من » و « تو » در رفت و آمد است ، و هم اینجاست که رویدادها، جستجوها، گفتگوها و راز و نیازهای محرمانه چهره می نمایند. در این رابطه به آوردن چند نمونه بسنده می کنیم:

« در خلوت شب یاد تو را بوسیدم

پیمانه می ز عشق تو نوشیدم .« (14)

« تو بهار چشم من شو که دلم کند جوانی

که من از طرب چکیدم چو شراب ارغوانی .» (15)

« آیینه تر از صبحی، در جام نگاه من

سبزینه تر از سبزی ، این پیچک راه من .» (16)

« نقشی ز تو بر دل زد، این دایره نقاش

تصویر تو در جان حک، بی یاد تو دل خالی.» (17)

با نشستن در فضای ارتجالی میان « من » و « تو » است که شعر سراینده گذشته و حال و آینده ، و یا خاطرات عاطفی، لحظه های انتظار و چشم انداز برآورده شدن آرزوها را جای جای درخود می گیرد، و چه بسا که تجربه  این گذار از گذشته به حال و آینده است که بر اطلس شعر او سایه می افکند، و سبک و مضمون و وزن ان را در نیمه راهی ، میان ریخت های کهن و نو، جای می دهد. باشد که این گونه نیمه راه ها فرصت مغتنی باشد برای نوآموختگان تا، در سایه بهره وری از دانش ادبی و از تجربه بسنده در صورتگری، اصالت دیرین و پویایی نوگرایی را در ذهن و سخن خود گرد آورند  و در هستی بخشیدن به ریخت های استوار و ماندنی چکامه پردازی شرکت جویند.

7.   سخن خود را با سروده ای از سپه زاد ، زیر عنوان « مرا فریاد کن » (1373) که به سبک نو و بر پایه معیارهای مشخص شعری پرداخته شده است به پایان می بریم، تا مگر نمونه ای به دست داده باشیم از « نوپردازی » سراینده توانایی که می کوشد تا سخن شاعرانه اصیل را با نثرهای قشنگ، و یا با پاره جمله های        بی سر و ته و ناموزونی که امروزه « شعر » انگاشته می شوند، یکی نگیرد.

« هسته باور یک بار کبود اندوه

گاه در پیکر من می روید

و مرا میوه معنای حقیقت دارد.

من به انبوهی یک جنگل سرسبز

صداقت دارم

من پر از عادت تنهایی هام

حقیقت دارم

 مرا فریاد کن!

کِشت پاییزی دردم

راه بن بست نفیرم

به غروبی غمگین

در شب تیره غم روییدم

من پُر از حادثه ام

پوسیدم

مرا فریادکن!

من صدا را دیدم

رو به روی گذر بی تابی

من صفا را دیدم

در نفس های شب مهتابی

من عسل را دیدم

در بُن خوشه خوش رنگ وصال

و من ـ اما ـ نشنیدم هرگز

بوی خوش بختی یک صبح سپید

دانه ام در دلِ خاک

مرا فریاد کن!» (18)

 

یادداشت ها

1)     سپه زاد: ازدحام رنگ وشور و عاطفه، تهران، انتشارات مروارید، 1374، ص 26.

2)     همانجا، ص 22

3)     مولوی، جلال الدین محمد: کلیات شمس ، بکوشش بدیع الزمان فروزانفر، تهران، امیرکبیر، 1963، ج 8، رباعی 321.

4)     همانجا، رباعی 317.

5)     سپه زاد: ازدحام رنگ وشور و ... ، ص 78-79.

6)     همانجا، ص 86.

7)     همانجا، ص 73-74.

8)     همانجا، ص 53-54.

9)     همانجا، ص 63.

10) حافظ، دیوان،؛ چاپ قزوینی ، تهران ، زوار، غزل 164.

11) سپه زاد، ازدحام رنگ وشور و ... ، ص 17.

12) همانجا، ص 81-83

13) همانجا، ص 67.

14) همانجا، ص 15.

15) همانجا، ص 43.

16) همانجا، ص 45.

17) همانجا، ص 63.

18) همانجا، ص 133-135